|
ای خدا دلگیرم ازت |
|
|
به خوابم آمدی... دیدمت.... تو را دیدم که ایستاده بودی! در ایستگاه قطار...دیدم نگاهم میکردی!...نگاهت کردم.... گویی با تو حرفی داشتم... اما... نمی دانم.... بخاطر نمیاورم حرفهایم را... شاید نگفتم...! اصلا چه اهمیت دارد؟ این فقط یک خواب بود! همین! باورت می شود اگربگویم دیشب پس از مدتها تورا بخاطر آوردم ؟ تو را و آن دوست داشتن پنهانی را! چه خوب که در دلم نگاهش داشتم! هنوزم هم هست، تنها کمی خاک خورده است! همین. می دانی؟ خوبی صبرم به این بود که برایم محترم ماندی! اکنون که در ذهنم مرورت می کنم هم،برایت احترامی بی نهایت قائلم! هنوز هم آرزو دارم مثل تو باشم! همان قدر قانونمند و توانا! گفتم که ،مدتها بود حتی یادت هم نبود،چه برسد به دلتنگی برایت! اکنون هم دلتنگ نیستم! تنها به یادت افتادم... همین!
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢۱ساعت ۸:٢٩ ب.ظ توسط بی احساس دلگیری شما ()
اواز عشق همین که از راه می رسی راه براه یکی در میان
صدای بال زدن تمام پرندگان در راه مانده ی تاریخ
یک جا به گوش می رسد
همین که از...
جانم؟!
عاشق ندیده ای؟
که چنین عاقل اندر دیوانه می نگری ام؟
یک دست پیش از من
یک پای پس از تو
یک تکیه از من
یک تلنگر از تو
می بینی؟
راه راه شده ام!
تنت را از تنم
راهت را از راهم
منطق لعنتی ات را از دلم
بردار
می خواهم برای خودم کسی باشم!
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٥ساعت ۳:۱٩ ب.ظ توسط بی احساس دلگیری شما ()
گفتم : کاش می شد رفت به آسمون و یه نقطه شد تو دورترین جای دنیا... ..........................................
همیشه جای خالی اونی که باید باشه، پُر از اوناییِ که نباید باشن!!
گفت : تو هیمن الان هم یه نقطه ای، تو دورترین جای دنیا!!
گفتم : آره! اما نه کنار این همه نقطه که می بینین، می شنون، لمس می کنن.!!
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٤ساعت ۱:۳٧ ب.ظ توسط بی احساس دلگیری شما ()
دلم می خواست
هر روز صبح
پله ها را
با هم
پایین می آمدیم
تا لب حوض
تا بوسه آب به دستهایت
و برگشتنی
- توی بغلت -
پله ها را
دو تا یکی
بالا می رفتیم
...
من
یک شمعدانی ام
توی گلدانی که
در حلقه فلزی نرده های راه پله
گیر کرده است.
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۳۱ساعت ۱۱:٥٩ ب.ظ توسط بی احساس دلگیری شما ()
دنیا دنیای شگفتی های ابلهانه است وجدان را می فروشند تا در ازایش بر بلندای جانشان به پرواز در آورند بادبادک حماقت را بادبادکی که ترکشان می گوید با نخستین بوسه های بادی ولگرد .. ملالی نیست بگذار این جماعت با خیال بادبادک به یغما رفته بیاویزند ایمان ناچیزشان را به نخی . .
+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۸ساعت ۱:۳٧ ب.ظ توسط بی احساس دلگیری شما ()
حکم تو را من صادر می کنم مرگ نه و سنگسار بر پوست ضمخت تو خراشی نمی گذارد به همانجا می زنم که تو زدی روحت را نا آرام می خواهم و قلبت را شکسته و می خواهم که دروغ هایت به حقیقت بپیوندد تا تنها دلخوشیت طعم کباب باشد و پاسی از شب و جاده، می خواهم تمامِ" با من هایت" پاک شود تمام شبها و روزها یت خنده ها را پس می گیرم و آرامش آغوش را ، تا تاوان تنهاییت را که من دادم به صبر در بی کسی و درد بچشی تو را به دادگاهی نمی برم نه زندان و نه وکیل و نه حق الناسی نه دیه دارد این که تو کردی نه تاراج مال و فرزند و نه نفرینم را حرامت میکنم خدایگان خونینی که از اشک من زاده می شوند ماموراجرای این حکم خواهند بود
+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٠ساعت ٦:٥۳ ب.ظ توسط بی احساس دلگیری شما ()
عبور پشت چراغ قرمز چراغ سبز شد،همه رفتند
همه برای عبور عجله داشتند...
تنها من و نگاه تو
بی خیال هر قرمز و سبزی
در همهمه ی بی عبور ماشین ها از هم عبور کردیم
و هیچ کس عبور ما را ندید!
فقط من و تویی که عبور کرده بودیم،
برای همیشه پشت چراغ قرمز دلمان ماندیم.
+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٧ساعت ۳:۳٩ ب.ظ توسط بی احساس دلگیری شما ()
ماندگاری روزی بالهایم را خواستی گفتم ٬ حتمن می خواهی ماندگارم کنی . . . نمی دانستم با همانها پر می کشی ! کفر من کفر نمی گویم من فقط می ترسم تو باشی نمی ترسی وقتی اجابت هیچ دعایی را به چشم نبینی؟!
+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٢٧ساعت ۱۱:۱۳ ق.ظ توسط بی احساس دلگیری شما ()
یک جفت چشم کال نمی دانم می دانی یا نه چشمانم کال اند بیا نگذار یک جفت چشم کال روی دست هایم بماند که تا ندیدن رسیدنت نمی رسند ! ........................ کوچه های دور تمام کوچه هایی که هیچ وقت سر راهمان نبودند ماتم زده اند که چرا بهترین رد پاهای ممکن هیچ کجای تنشان نیست
+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/۱ساعت ٧:٤۱ ب.ظ توسط بی احساس دلگیری شما ()
دیگر برای بستن چترها دیر است باران مرد رنگین کمان با لباسی کهنه رنگ و روئی پریده از کنار ویترین مغازه ها با عجله می گذرد هنوز خوب یادم است اینجا خیلی چیز ها خاک می خورد معشوقه هائی که پیر می شوند عشق هائی که جوان می مانند حالا من مانده ام و یک مشت پرنده که فکر می کنند آسمان ارث پدری شان است!
+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱/۱٦ساعت ٥:٤٠ ق.ظ توسط بی احساس دلگیری شما ()